تبليغاتX
خلوت نشین

 

عصیان بندگی

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز 
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز 
راز سرگردانی این روح عاصی را 
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما 
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی 
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست 
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی 
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند 
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها 
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان 
می کشد پاروزنان در کام طوفانها 
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه 
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها 
 وحشت زندان و برق حلقه زنجیر 
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور 
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور 
زردی خورشید بیمار تب آلودی
 جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ 
 جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته 
نه نشان آتشی بر قله های طور 
نه جوابی از ورای این در بسته 
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را 
یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
از لب شعر م بنوشی درد هستی را 
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم 
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را 
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم 
دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما 
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی 
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست 
کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی
چیستم من زاده یک شام لذتباز 
ناشناسی پیش میراند در این راهم 
روزگاری پیکری بر پیکری پیچید 
من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم
کی رهایم کرده ای ‚ تا با دوچشم باز 
 برگزینم قالبی  ‚ خود از برای خویش 
تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را 
خود به آزادی نهم در راه پای خویش 
من به دنیا آمدم تا در جهان تو 
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم 
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم 
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم 
روزها رفتند و در چشم سیاهی ریخت 
ظلمت شبهای کور دیرپای تو 
روزها رفتند و آن آوای لالایی 
مرد و پر شد گوشهایم از صدای تو 
کودکی همچون پرستوهای رنگین بال 
رو بسوی آسمانهای دگر پر زد 
نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید 
 میهمانی بی خبر انگشت بر در زد 
میدویدم در بیابانهای وهم انگیز 
 می نشستم در کنار چشمه ها سرمست 
می شکستم شاخه های راز را اما 
 از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست 
راه من تا دور دست دشتها می رفت 
من شناور در شط اندیشه های خویش 
می خزیدم در دل امواج سرگردان 
می گسستم بند ظلمت را ز پای خویش 
عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم 
 چیستم من از کجا آغاز می یابم 
گر سرا پا نور گرم زندگی هستم 
از کدامین آسمان راز می تابم 
از چه می اندیشم اینسان روز و شب خاموش 
دانه اندیشه را در من که افشانده است
چنگ در دست من و چنگی مغرور 
یا به دامانم کسی این چنگ بنشانده است 
گر نبودم یا به دنیای دگر بودم 
باز ایا قدرت اندیشه می بود ؟
باز ایا می توانسم که ره یابم 
در معماهای این دنیای رازآلود 
ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز 
سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ 
سایه افکندی بر آن پایان و دانستم 
پای تا سر هیچ هستم  ‚ هیچ هستم ‚ هیچ
سایه افکندی بر آن پایان و در دستت 
ریسمانی بود و آن سویش به گردنها 
می کشیدی خلق را در کوره راه عمر 
چشمهاشان خیره در تصویر آن دنیا 
می کشیدی خلق را در راه و می خواندی 
آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد 
هر که شیطان را به جایم بر گزیند او 
 آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد 
خویش را ‌آینه ای دیدم تهی از خویش 
هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو 
گاه نقش قدرتت ‚ گه نقش بیدادت
گاه نقش دیدگان خودپرست تو
گوسپندی در میان گله سرگردان 
آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده 
آنکه چوپانست خود سرمست از این بازی 
می زده در گوشه ای آرام آسوده 
می کشیدی خلق را در راه و می خواندی 
آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد 
هر که شیطان را به جایم برگزیند او 
آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد 
آفریدی خود تو این شیطان ملعون را 
عاصیش کردی او را سوی ما راندی
این تو بودی  ‚ این تو بودی کز یکی شعله
دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی 
مهلتش دادی که تا دنیا به جا باشد 
 با سرانگشتان شومش آتش افروزد 
لذتی وحشی شود در بستری خاموش 
بوسه گردد بر لبانی کز عطش سوزد 
 هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش 
شعر شد  ‚ فریاد شد  ‚ عشق و جوانی شد 
عطر گلها شد بروی دشتها پاشید 
رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد 
موج شد بر دامن  مواج رقاصان
آتش می شد درون خم به جوش آمد 
 آن چنان در جان می خواران خروش افکند 
 تا ز هر ویرانه بانگ نوش نوش آمد 
نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید 
لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد 
خنده شد دندان مهرویان نمایان کرد
عکس ساقی شد به جام واژگون افتاد 
سحر آوازش در این شبهای ظلمانی 
هادی گم کرده راهان در بیابان شد 
بانگ پایش در دل محرابها رقصید 
 برق چشمانش چراغ رهنورردان شد 
هر چه زیبا بود بیرحمانه بخشیدیش 
در ره زیبا پرستانش رها کردی
آن گه از فریاد های خشم و قهر خویش 
گنبد مینای ما را پر صدا کردی
چشم ما لبریز از آن تصویر افسونی 
 ما به پای افتاده در راه سجود تو 
رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
سرگذشت تیره قوم ثمود تو
خود نشستی تا بر آنها چیره شد آنگاه 
 چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی 
تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد 
سوختیشان ‚ سوختی با برق سوزانی
وای از این بازی ‚ از این بازی درد آلود 
از چه ما را این چنین بازیچه می سازی 
رشته تسبیح و در دست تو می چرخیم 
گرم می چرخانی و بیهوده می تازی 
چشم ما تا در دو چشم زندگی افتاد 
با خطا این لفظ مبهم آشنا گشتیم 
تو خطا را آفریدی او بخود جنبید 
تاخت بر ما عاقبت نفس خطا گشتیم
گر تو با ما بودی و لطف تو با ما بود 
هیچ شیطان را به ما مهری و راهی بود ؟
هیچ در این روح طغیان کرده عاصی 
زو نشانی بود یا آوای پایی بود 
تو من و ما را پیاپی می کشی در گود 
تا بگویی میتوانی این چنین باشی 
تا من وما جلوه گاه قدرتت باشیم 
بر سر ما پتک سرد آهنین باشی 
چیست این شیطان از درگاهها رانده 
در سرای خامش ما میهمان مانده 
بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی 
عطر لذتها ی دنیا را بیافشانده 
چیست او جز آن چه تو می خواستی باشد 
تیره روحی  ‚ تیره جانی ‚ تیره بینایی
تیره لبخندی بر آن لبهای بی لبخند 
تیره آغازی ‚ خدایا ‚ تیره پایانی
میل او کی مایه این هستی تلخست 
رای او را کی از او در کار پرسیدی 
گر رهایش کرده بودی تا بخود باشد 
هرگز از او در جهان نقشی نمی دیدی
ای بسا شبها که در خواب من آمد او 
چشمهایش چشمه های اشک و خون بودند 
سخت مینالیدند می دیدم که بر لبهاش 
ناله هایش خالی از رنگ فسون بودند 
شرمگین زین نام ننگ آلوده رسوا 
گوشه ای می جست تا از خود رها گردد
پیکرش رنگ پلیدی بود و او گریان 
قدرتی می خواست تا از خود جدا گردد
ای بسا شبها که با من گفتگو می کرد
گوش من گویی هنوز از ناله لبریز است 
شیطان : تف بر این هستی بر این هستی دردآلود 
تف بر این هستی که اینسان نفرت انگیزست 
خالق من او و او هر دم به گوش خلق 
 از چه می گوید چنان بودم چنین باشم 
من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
او نمی خواهد که من چیزی جز این باشم 
دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت 
دام صیادی به دستم داد و رامم کرد
 تا هزاران طعمه در دام افکنم ناگاه 
 عالمی را پرخروش از بانگ نامم کرد
دوزخش در آرزوی طعمه ای می سوخت 
منتظر بر پا ملکهای عذاب او 
نیزه های آتشین و خیمه های دود 
تشنه قربانیان بی حساب او 
میوه تلخ درخت وحشی ز قوم
همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل 
 آن شراب از حمیم دوزخ آغشته 
 ناز ده کس را شرار تازه ای در دل 
 دوزخش از ضجه های درد خالی بود 
دوزخش بیهوده می تابید و می افروخت 
تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد 
 او به من رسم فریب خلق را آموخت 
من چه هستم خود سیه روزی که بر پایش 
 بندهای سرنوشتی تیره پیچیده 
ای مریدان من ای گمگشتگان راه 
راه ما را او گزیده ‚ نیک سنجیده 
ای مریدان من ای گمگشتاگان راه 
راه راهی نیست تا راهی به او جوییم 
تا به کی در جستجوی راه می کوشید 
راه ناپیداست ما خود راهی اوییم 
ای مریدان من ای نفرین او بر ما
ای مریدان من ای فریاد ما از او 
ای همه بیداد او ‚ بیداد او بر ما 
 ای سراپا خنده های شاد ما از او 
ما نه دریاییم تا خود ‚ موج خود گردیم 
ما نه طوفانیم تا خود ‚ خشم خود باشیم 
ما که از چشمان او بیهوده افتادیم 
از چه می کوشیم تا خود چشم خود باشیم 
ما نه آغوشیم تا از خویشتن سوزیم 
ما نه آوازیم تا از خویشتن لرزیم 
ما نه ما هستیم تا بر ما گنه باشد 
ما نه او هستیم تا از خویشتن ترسیم 
ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم 
دام خود را با فریبی تازه می گسترد
او برای دوزخ تبدار سوزانش 
طعمه هایی تازه در هر لحظه می پرورد 
ای مریدان من ای گمگشتگان راه 
من خود از این نام ننگ آلوده بیزارم
گر چه او کوشیده تا خوابم کند اما 
من که شیطانم دریغا سخت بیدارم 
ای بسا شبها که من با او در آن ظلمت 
اشک باریدم پیاپی اشک باریدم 
ای بسا شبها که من لبهای شیطان را 
چون ز گفتن مانده بود آرام بوسیدم
ای بسا شبها که بر آن چهره پرچین 
دستهایم با نوازش ها فرود آمد 
ای بسا شبها که تا آوای او برخاست 
زانوانم بی تامل در سجود آمد 
ای بسا شبها که او از آن ردای سرخ 
آرزو می کرد تا یک دم برون باشد 
آرزو می کرد تا روح صفا گردد 
نی خدای نیمی از دنیای دون باشد 
بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
ما که خود افتادگان زار مسکینیم
ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار 
نقش دستی  ‚ نقش جادویی نمی بینیم 
ساختی دنیای خاکی را و میدانی 
پای تا سر جز سرابی ‚ جز فریبی نیست 
ما عروسکها و دستان تو دربازی 
کفر ما عصیان ما چیز غریبی نیست 
شکر گفتی گفتنت ‚ شکر ترا گفتیم 
لیک دیگر تا به کی شکر ترا گوییم 
راه می بندی و می خندی به ره پویان 
 در کجا هستی ‚ کجا ‚ تا در تو ره جوییم
ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم 
پس دگر افسانه روز قیامت چیست
پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم 
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست 
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان 
سر به سر آتش سراپا ناله های درد 
پس غل و زنجیرهای تفته بر پا 
از غبار جسمها خیزنده دودی سرد 
خشک و تر با هم میان شعله ها در سوز 
خرقه پوش زاهد و رند خراباتی 
می فروش بیدل و میخواره سرمست 
 ساقی روشنگر و پیر سماواتی 
این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان 
باز آنجا دوزخی در انتظار ماست 
بی پناهانیم و دوزخبان سنگین دل 
هر زمان گوید که در هر کار یار ماست 
یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی 
آن که از بخت سیاهش نام شیطان بود 
آن که در کار تو و عدل تو حیران بود 
هر چه او می گفت دانستم نه جز آن بود 
این منم آن بنده عاصی که نامم را 
دست تو با زیور این گفته ها آراست 
وای بر من وای بر عصیان و طغیانم 
گر بگویم یا نگویم جای من آنجاست 
باز در روز قیامت بر من ناچیز 
خرده میگیری که روزی کفر گو بودم 
در ترازو می نهی بار گناهم را 
تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم 
کفه ای لبریز از گناه من 
کفه دیگر چه  ؟ می پرسم خداوندا 
چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
میل دل یا سنگهای تیره صحرا؟ 
خود چه آسانست در ان روز هول انگیز 
روی در روی تو از خود گفتگو کردن 
آبرویی را که هر دم می بری از خلق 
در ترازوی تو نا گه جستجو کردن 
در کتابی  ‚ یا که خوابی خود نمی دانم 
نقشی از آن بارگاه کبریا دیدم 
تو به کار داوری مشغول و صد افسوس 
 در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم 
خشم کن اما ز فریادم مپرهیزان 
من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی 
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود 
تو گرسنه من خدایا صید ناچیزی
تو گرسنه دوزخ آنجا کام بگشوده 
مارهای زهرآگین تکدرختانش 
از دم آنها فضا ها تیره و مسموم 
آب چرکینی شراب تلخ و سوزانش 
در پس دیوارهایی سخت پا برجا 
هاویه آن آخرین گودال آتشها 
خویش را گسترده تا ناگه فرا گیرد 
جسمهای خاکی و بی حاصل ما را 
کاش هستی را به ما هرگز نمیدادی
یا چو دادی  ‚ هستی ما هستی ما بود 
 می چشیدم این شراب ارغوانی را 
نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما بود 
سالها ما آدمکها بندگان تو 
با هزاران نغمه ی ساز تو رقصیدیم
عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم 
معنی عدل ترا هم خوب فهمیدیم 
 تا ترا ما تیره روزان دادگر خوانیم 
چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
 از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز 
نسیه دادی  ‚ نقد عمر از خلق بستاندی
 گرم از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند 
 سالها رخساره بر سجاده ساییدند 
از تو نامی بر لب و در عالم و رویا 
جامی از می چهره ای ز آن حوریان دیدند 
هم شکستی ساغر امروزهاشان را 
هم به فرداهایشان با کینه خندیدی
گور خود گشتند و ای باران رحمتها 
قرنها بگذشت و بر آن نباریدی 
از چه میگویی حرامست این می گلگون؟ 
در بهشت جویها از می روان باشد 
هدیه پرهیزکاران عاقبت آنجا 
حوری ای از حوریان آسمان باشد 
می فریبی هر نفس ما را به افسونی
میکشانی هر زمان ما را به دریایی 
در سیاهیهای این زندان می افروزی
گاه از باغ بهشتت شمع رویایی
ما اگر در این جهان بی در و پیکر 
خویش را در ساغری سوزان رها کردیم 
بارالها باز هم دست تو در کارست 
از چه میگویی که کاری ناروا کردیم؟ 
در کنار چشمه های سلسبیل تو 
ما نمی خواهیم آن خواب طلایی را 
سایه های سدر و طوبی ز آن خوبان باد 
بر تو بخشیدیم این لطف خدایی را 
حافظ ‚ آن پیری که دریا بود و دنیا بود 
بر جوی بفروخت این باغ بهشتی را
من که باشم تا به جامی نگذرم از آن 
تو بزن بر نام شومم داغ زشتی را 
چیست این افسانه رنگین عطرآلود 
چیست این رویای جادوبار سحر آمیز
کیستند این حوریان این خوشه های نور 
جامه هاشان از حریر نازک پرهیز 
کوزه ها در دست و بر آن ساقهای نرم 
لرزش موج خیال انگیز دامانها 
میخرامند از دری بر درگهی آرام
سینه هاشان خفته در آغوش مرجانها 
آبها پاکیزه تر از قطره های اشک 
نهرها بر سبزه های تازه لغزیده
میوه ها چون دانه های روشن یاقوت 
گاه چیده ‚ گاه بر هر شاخه ناچیده 
سبز خطانی سراپا لطف و زیبایی
 ساقیان بزم و رهزن های گنج دل 
حسنشان جاوید و چشمان بهشتی ها 
گاه بر آنان گهی بر حوریان مایل 
قصر ها دیوارهاشان مرمر مواج 
 تخت ها بر پایه هاشان دانه ی الماس 
پرده ها چون بالهایی از حریر سبز 
از فضاها می ترواد عطر تند یاس 
ما در اینجا خاک پای باده و معشوق 
ناممان میخوارگان رانده رسوا 
تو در آن دنیا می و معشوق می بخشی 
مومنان بیگناه پارسا خو را 
آن گناه تلخ وسوزانی که در راهش 
جان ما را شوق وصلی و شتابی بود 
در بهشت ناگهان نام دگر بگرفت 
در بهشت بارالها خود ثوابی بود 
هر چه داریم از تو داریم ای که خود گفتی 
مهر من دریا و خشمم همچو طوفانست 
هر که را من خواهم او را تیره دل سازم 
هر که را من برگزینم پاکدامنست 
پس دگر ما را چه حاصل زین عبث کوشش 
تا درون غرفه های عاج ره یابیم
یا برانی یا بخوانی میل میل تست 
ما ز فرمانت خدایا رخ نمی تابیم 
تو چه هستی ای همه هستی ما از تو 
تو چه هستی جز دو دست گرم در بازی 
دیگران در کار گل مشغول و تو در گل 
می دمی تا بنده سر گشته ای سازی 
 تو چه هستی ای همه هستی ما از تو
جز یکی سدی به راه جستجوی ما 
گاه در چنگال خشمت میفشاریمان 
گاه می آیی و می خندی به روی ما 
تو چه هستی ؟ بنده نام و جلال خویش 
دیده در آینه دنیا و جمال خویش 
 هر دم این آینه را گردانده تا بهتر
بنگرد در جلوه های بی زوال خویش
برق چشمان سرابی  ‚ رنگ نیرنگی 
شیره شبهای شومی  ‚ ظلمت گوری 
شاید آن خفاش پیر خفته ای کز خشم 
تشنه سرخی خونی  ‚ دشمن نوری 
خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو 
کفر می گویم تو خارم کن تو خاکم کن 
با هزاران ننگ آلودی مرا اما 
گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن 
لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم 
بعد از آن ما رابسوزان تا ز خود سوزیم 
بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد 
فرصتی تا توشه ره را بیندوزیم

عصیان خدایی

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند 
 بی خبر از کوچ درد آلود انسانها 
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان 
می کشد پاروزنان در کام طوفانها 
چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه 
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها 
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر 
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا 
سینه سرد زمین و لکه های گور 
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور 
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ 
 جاده ای ظلمانی و پایی به ره خسته 
نه نشان آتشی بر قله های طور 
نه جوابی از ورای این در بسته 
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم 
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا 
 چند روزی هم من عاصی خدا باشم 
گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود 
من به این تخت مرصع پشت می کردم 
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود 
گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
می گسستم می گسستم دور می رفتم 
روی ویران جاده های این جهان پیر 
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند 
عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم 
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم 
یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
گر خدا بودم دگر این شعله عصیان 
کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت 
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت 
سینه ها را قدرت فریاد می دادم 
خود درون سینه ها فریاد می کردم 
 هستی من گسترش می یافت در هستی
شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم 
مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت 
تا که هستی در تن دیوارها می مرد
خانه می کردم میان مردم خاکی 
خود به آنها راز خود را باز می خواندم 
مینشستم با گروه باده پیمایان 
شب میان کوچه ها آواز می خواندم 
شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت 
مست از او در کارها تدبیر می کردم 
می دریدم جامه پرهیز را بر تن 
خود درون جام می تطهیر می کردم 
من رها می کردم این خلق پریشان را 
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند 
جرعه ای از باده هستی بیاشامند 
خویش را با زینت مستی بیارایند
من نوای چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سینه ها جایم 
مسجد و میخانه این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم 
من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ 
من سلام مهر بودم بر لبان جام 
من شراب بوسه بودم در شب مستی 
من سراپا عشق بودم کام بودم کام 
می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش 
تا ببینم درد هاشان را دوایی هست 
یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
گر خدا بودم در سولم نام پاکم بود 
این جلال از جامه های چاک چاکم بود 
عشق شمشیر من و مستی کتاب من 
باده خاکم بود آری باده خاکم بود 
ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم 
سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست 
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور 
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست 
زانکه نازیبد زبون را این خداییها 
من کجا وزین تن خاکی جداییها 
 من کجا و از جهان این قتلگاه شوم 
ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها 
می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه حتی در پس دیوارهای عرش 
هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم 
ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود 
با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من 
من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی 
کوری چشم تو  ‚ این شیطان خدای من 

عصیان خدا

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند 
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش 
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت 
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی 
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت 
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار 
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها 
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد 
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها 
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی 
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند 
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن 
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند 
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان 
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند 
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم 
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را 
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند 
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس 
در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را 
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی 
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را 
   

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:20  توسط امیررضا  | 

            زین  پیش اگر دم از  جنون میزده‌ام       

           وانگه قدم از چرا و چون میزده‌ام

           عمری بزدم این در و چون بگشادند          

            دیدم  ز درون  در  برون  میزده‌ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:17  توسط امیررضا  | 

امیدوارم اگر شهامتش را داشتی تا برای دفاع از خاک و ناموست (و حتی دینت) به جنگی که ناخواسته به آن دعوت شده ای بروی، فرصتش را داشته باشی تا قبل از رویارویی با دشمن ، زمین را از لوث وجود کسانی  که با بلاهتشان تو را به این مهلکه روانه کرده اند پاک کنی تا افتخاراتت نصیب نام و منصب آنان نشود و اگر بازگشتی دوباره زیر یوغ آنان نباشی! 
(پرسیده اند که آیا با حمله به ایران موافقید ؟
 امریکا به گور پدرش خندیده که بخواهد به ما حمله کند )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 18:33  توسط امیررضا  | 

تو خود میدانی که هرچند به بندگیت تن نمیدهم 
اما همواره در اندیشه ی توام !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 22:34  توسط امیررضا  | 


سر از بهر هوس بايد چو خالی گشت سر چه بود
چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود 
نظر در روی شه بايد چو آن نبود چه را شايد
سفر از خويشتن بايد چو با خويشی سفر چه بود 
مرا پرسيد صفرايی که گر مرد شکرخايی
کمر بندم چو نی پيشت اگر گويی شکر چه بود 
بگفتم بهترين چيزی وليکن پيش غير تو
که تو ابله شکر بينی و گويی زين بتر چه بود 
ازيرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادست
سقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود 
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بينی
در آن دريای خون آشام عقل مختصر چه بود 
دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر
دگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود 
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل
به غير خانه وسواس جای کور و کر چه بود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:38  توسط امیررضا  | 

از جان فرهادي چه ميخواهيم ؟
از روزهاي اوليه ي بعد از عيد هجمه ي سنگيني عليه فيلم اصغر فرهادي راه افتاده است . بعد از اينكه منتقدان هميشگي و مخالفين ديدگاههاي سياسي فرهادي نتوانستند به كارگرداني او خرده اي بگيرند ، شروع كردند به ساختن جوي كه در آن فزهادي را به داشتن ديدگاهي نااميدانه و تلخ محكوم كردن . عكسش را با عينكي از جنس سيم خاردار چاپ كردند و هزار كار ديگر (البته مسلما همه ي اينها از روي غرض نبوده). بلايي كه بر سر كاهاني آمد گويي براي فرهادي هم در نظر گرفتند . چند ماه پيش بود كه كاهاني را هم با همين انگ از قسمت مسابقه ي فيلم فجر خارج كردند و ديگر هم اجازه ي حضور در جشنواره هاي خارجي را به فيلمهايش ندادند تا جايي كه بعد از نقد و بررسي فيلم هيچ ، كاهاني گفت كه شايد ديگر در ايران فيلم نسازد و از ايران برود .
واقعا چه توقعي از فرهادي يا كاهاني داريم ؟ از يك فيلمساز اجتماعي چه انتظاري ميتوان داشت ؟ قطعا فرهادي نه مثل استاد كيارستمي فيلمهاي شيرين ميسازد كه به هيچ كس بر نخورد و نه مثل خيلي هاي ديگر فيلم-فارسي . فرهادي تنها آينه را در مقابل ما گرفته است . آيا ديدن تصوير خودمان در آينه اينقدر هراس آور است كه همگي به تكاپو افتاده ايم و به جان فرهادي و كاهاني افتاده ايم كه چرا در فيلمهايتان اميد ديده نميشود ؟ باور كنيم كه جامعه ي ما همينقدر بي اخلاق است . ايمان بياوريم كه هنرمندان ميتوانند در شرايطي كه فعالين سياسي چندان مجال نقد ندارند ،با ابزار هنر حرفشان را بزنند .بارها فرهادي و كاهاني اذعان كرده اند كه اصراري بر ساخت فيلم تلخ ندارند و خودشان نميخواهند فيلم تلخ بسازند . اما واقعا فيلمساز اجتماعي در چنين شرايطي چگونه ميتواند فيلمي شاد و مفرح بسازد ؟ فرهادي و كاهاني نه نماينده ي سينماي ابسورد و پوچ گرا در ايران هستند كه بخواهيم به اين جرم آنها را ازصحنه كنار بزنيم و نه اگر بودند حق داشتيم چنين كاري بكنيم . سعي كنيم قدر آثارشان را بدانيم و با ديدن خودمان در آينه ي آثارشان به اصلاح وضع موجود بپردازيم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 13:31  توسط امیررضا  | 

زندگی برام فقط با وجود 3 چیز ارزش زیستن داره : فلسفه، هنر و عرفان (عشق) . امروز نوبت هنر و از بین اونها سینماست .

هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روزی انقدر درگیر سینما و تئاتر بشم ، هیچ وقت .

شاید از بچگی به اینکه روزی نویسنده بشم یا راه موسیقی رو در پیش بگیرم یا اینکه بتونم تو خلوت خودم طراحی های خوبی انجام بدم  خیلی فکر میکردم اما اینکه دوست داشته باشم یک نقش رو بازی کنم و مجبور بشم وقت بذارم و برم دنبال بازی واقعا تو مخیله ام هم نمیگنجید و شاید هم به این خاطر تا همین اواخر اون  رو جدی دنبال نمیکردم

تجربه ی بازی کردن ولو در برابر  5 نفر تجربه ی خاص و لذت بخشیه که  نمیشه راحت بیانش کرد . تئاتر از این منظر که رودررو  هست و در همون لحظه مخاطبت رو در حسی که داری شریک میکنی در نوع خودش بی نظیره . آهی که یه بازیگر تئاتر روی صحنه میکشه تاثیری روی خود بازیگر  و مخاطبش میذاره که هر دوشون رو از یک حس با ارزش و  متفاوت و  در عین حال لذت بخش به دلیل مشترک بودن در اون سرشار میکنه که واقعا فقط باید تجربش کرد چون قابل بیان نیست . (البته این هنر واقعا بین مردم ما مهجوره .فکر میکنم اوضاعش از موسیقی هم وخیم تره) . بگذریم

7 هنر اصلی اینهاست :

 موسیقی 

هنرهای دستی(مجسمه سازی-شیشه گری)

 هنرهای ترسیمی(نقاشی – خطاطی- عکاسی)

 ادبیات(شعر – داستان – نمایشنامه- فیلمنامه)

 معماری

رقص و حرکات نمایشی

 هنرهای نمایشی (سینما – تئاتر)

 تو زندگیم سعی ام اینه که از هر کدوم از اینها ولو به اندازه ای بسیار اندک سر در بیارم تا بتونم به اون چیزی که بیشتر راضیم میکنه نزدیک بشم و حظ کافی رو ببرم . عاشق موسیقی ام و همون اندکی که توش سرک کشیدم برام کافی بود که بفهمم باید تو برنامه ام جای مناسبی براش در نظر بگیرم و در حد توانم سعی کنم براش وقت بذارم. ادبیات رو به شدت دنبال میکنم (زیاد شعر میخونم و داستان و نمایشنامه رو هم تا اونجاییکه میتونم، هم میخونم و هم برای خودم مینویسم). معماری رو به جهت رشته ام اندک آشنایی مختصری دارم ولی بعید میدونم چندان بتونه جذبم کنه .رقص و نقاشی و عکاسی و مجسمه سازی رو هم تا حالا نشده چندان براشون وقت بذارم ببینم چجوری هستن ( برای اینکه خیلی هم خنده دار نباشه  ، پیشنهاد میکنم یکی از روزگفتارهای آرش نراقی که در مورد رقص هست رو گوش کنین)

اما در مورد سینما و تئاترمطمئنم که به این راحتی ها دست از سرم بر نمیداره. واقعا انسان رو دچار میکنه . از بچگی گاهی برام پیش میومد که با دیدن بعضی فیلمها واقعا به هم میریختم. اینکه چرا من به جای اون نقش خاص که دوسش دارم نیستم ، حسی بود که تا ساعتها یا شاید روزها من رو با اندوه بسیار شدیدی مواجه میکرد. این شوق وحشتناک و دیوانه کننده برای بودن بجای اون نقش خاص، تنها دلیل من برای پیگیری بازی در تئاتر و سینماست(گرچه شاید تعداد کمی فیلم و نقش خاصه که من رو مجذوب میکنه ولی همون تعداد کم هم واقعا گاهی احساسی ویران کننده و قوی برای به جای دیگری بودن همراه خودش داره).

اما این وسط یک مشکل جدی هم وجود داره و اون هم فقیر بودن سینما و تئاتر ما در راستای اون چیزیه که من بهش علاقه دارم و به عشق اون همه ی این ماجرا رو پیگیری میکنم .

هنوز هم اون روزی رو که با احمد ساعتچیان صحبت کردم و بعد از مدتی صحبت از ادبیات و فلسفه وسینما میخواست من رو قانع کنه که برم سر کلاس فیلمنامه نویسی و من زیر بار نرفتم رو یادمه . آخرش هم بدون اینکه ازم تست بگیره راضی شد که تو دوره ها شرکت کنم (گفت : نمیتونی ولی اگر فقط میخوای تجربه کنی حاظرم اسمت رو تو پذیرفته شده ها بدم).

چقدرممنونم که این کار رو برام کرد و چقدر خوشحالم از تصمیمی که گرفتم و به حرفش گوش نکردم  و بازیگری رو هم تجربه کردم.

تو سینمای من ، بهترین فیلم قطعا درخت گلابیه، شاهکار مهرجویی .البته شاید خیلی ها هامون یا گاو رو بهترین کار مهرجویی بدونن اما من واقعا درخت گلابی رو دوست دارم .

 

ده،اینجا چراغی روشن است و بید مجنون  نماینده ی فیلمهایی هستن که دوست دارم



درباره ی الی و کنعان و شبهای روشن نماینده ی فیلمهایی هستن که میتونن منو روانی کنن که چرا جای بازیگرهاشون نیستم

 

باغ های کندلوس ، باغ فردوس 5 بعد از ظهر ، ماهیها عاشق میشوند و گاهی به آسمان نگاه کن، نماینده ی فیلمهایی هستن که از دیدنشون لذت میبرم

 

چه کسی امیر را کشت ، نفس عمیق و بوتیک نماینده ی فیلمهایی ان که امیدوارم میکنن که تو نسل بعدی کارگردانها هم ، کسانی هستن که بتونن فیلم مورد علاقه ی من رو بسازن  

 

لاک پشتها پرواز میکنند ،بیست  و گیلانه  نماینده ی فیلمهایی هستن که بهم میگه میشه بین بی تفاوتی عامه ی سینماگران کورسویی از تعهد رو دید

 

اما نام بردن از کارهایی مثل مرگ یزدگرد و باشو غریبه ای کوچک  یا کاغذ بیخط  و زندان زنان و دیوانه ای از قفس پرید و شب یلدا و آب وآتش و قرمز و مارمولک و آژانس شیشه ای و ارتفاع پست و خون بازی و دلشدگان و میم مثل مادر رو وظیفه ی خودم میدونم چون بعضیهاشون نام کارگردانهای بزرگی رو همراه خودشون دارن و بعضی دیگر انصافا کارهای درخور توجهی هستند

پی نوشت : اولا دیدگاهم نسبت به سینمای جهان هم چیزی غیر از این نیست . ثانیا اسم خیلی از فیلمهایی که دوست دارم (مثلا :شیرین یا خدا نزدیک است یا مهمان مامان) رو به دلیل اینکه مطلب خیلی طولانی میشد  و احتمالا هم خیلی ها دنبال نکرده اند نیاوردم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 4:31  توسط امیررضا  | 

هر دوتا مون تا زانو توی آب رفته بودیم و خیس خالی بودیم . وقتی برگشتم غزل داشت با سرعت به سمتم می دوید ومن کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه دستهام رو باز کنم تا با همه ی وجود بیاد تو بغلم . از خنده داشت ریسه میرفت ، دستاش رو گرفتم و شروع کردم به  چرخیدن به دور خودم . انقدر تند میچرخیدم که غزل روی هوا معلق مونده بود و توی صورتم جیغ میکشید . آهسته ایستادم و هردو تلو تلو خوردیم و روی شنها ولو شدیم . گفت : دیوونه ، اگه دستم ول میشد چی ؟ دوباره شروع کرد به خندیدن.بغلش کردم و صورتش رو تو بازوم گرفتم وغرق بوسه کردم .

صدای بوق کامیونی که درست از روبروم می اومد از خیالات بیرونم آورد .به هر زحمتی بود  کامیون رو رد کردم و دوباره برگشتم تو مسیر خودم . 11 ماه و 3 روز و 7 ساعت بود که همه ی زندگی من رو زیر خاک دفن کرده بودن و من توی این 11 ماه دوباره مثل قبل از آشنایی با غزل شده بودم  و یک لحظه نبود که فکر خودکشی راحتم بذاره . حاضر بودم همه ی زندگیم رو بدم تا بتونم 1 ساعت دیگه مثل وقتی با غزل بودم ، باشم. حتی تو این مدت سعی کرده بودم عاشق فرد دیگه ای بشم اما فاجعه ی زندگی من اتفاق افتاده بود : دیگه عاشق نمیشدم .  چیزی که همیشه ازش میترسیدم  و میدونستم دوباره منو به پوچی گذشته هام برمیگردونه . تصمیم داشتم که امشب به ساحلی که همیشه با غزل میرفتیم برم  و راحت روی شنها کنار آتیش دراز بکشم و آروم رگهام رو بزنم  و بگیرم بخوابم .غزل عاشق اون آتیشهایی بود که غروبها  تو ساحل روشن میکردیم . از چندصد متر اونطرف تر که ماهیگیرها تور هاشون رو جمع میکردن چند تا ماهی که هنوز بعضی هاشون زنده بودن میخرید و میاورد میذاشت کنارمون تا هوا خوب تاریک بشه . بعد کبابشون میکرد .تو همه ی مدتی که اون مشغول این کارها بود من هم غرق در اون بودم  و تک تک لحظه ها رو با ولع میبلعیدم….

دوباره صدای وحشتناک بوق کامیونی که ایندفعه خیلی سریعتر به سمتم میومد من رو به خودم آورد .نور سفیدی که از چراغ کامیون توی چشمم میزد نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه همه ی صحنه رو گرفت .

چشمم رو که باز کردم روبروم میز بزرگی بود که مردی با لباس مشکی بلندی پشت اون نشسته بود . موهای فرفری  و زردی  داشت و لبخند کوچکی هم گوشه ی لبش بود  .نیمکت بزرگی بصورت دایره دورم حلقه زده بود و حدود 100 نفر روی اون نشسته بودند . از پشت اونها سکوهایی  طولانی بصورت مرتب از پایین به بالا ادامه پیدا میکرد و منو مثل کسی که وسط یک سالن تئاتر احاط ه شده باشه توی خودش میگرفت . روی سکوها در سمت راستم پر بود از مردا و زنا و بچه هایی که همه زل زده بودند به من . لباسهای پاره پوره و چهره های رنگ و رورفته شون نشون میداد که تا چه حد بدبخت بودن . درست در نقطه مقابل اون ، یعنی سمت چپ من مردا و زنا و بچه هایی بودن که لباسهایی زیبا و رنگارنگ تنشون بود و لپهاشون از خوشی گل انداخته بود .

گیج و منگ در حال نگاه کردن به دور و برم بودم تا شاید بفهمم چه خبره که متوجه شدم درست در کنارم و با فاصله ی خیلی کم مردی با دهن بسته و دست و پای غل و زنجیر شده را نشونده بودن . دست راست مرد به میز کوچکی که در مقابلش بود میخ شده بود و تو دستش  قلمی بود که روی یک کاغذ طویل قرار گرفته بود .

مرد سیاهپوشی که روبروم نشسته بود با صدایی رسا گفت : دادگاه رسمیست . شما متهمید به اینکه قصد داشتید خودتان را بکشید . اگر دفاعی دارید ، بگویید ، ما میشنویم .

زدم زیر خنده . گفتم : به شما چه مربوط ؟

 آنطور که مشخص بود جلسه ی دادگاه برایم برگزار کرده بودند و از شواهد پیدا بود که مرد سیاهپوشی که روبرویم بود، قاضی بود .

قاضی گفت : اگر دفاعی ندارید حکمتان را جاری کنیم .

گفتم : به چه جرمی ؟ اصلا  شما چه کاره اید ؟

قاضی و همه ی مردمی که دوطرفم نشسته بودند زدند زیر خنده .

گفت : اینجا عادلانه ترین دادگاه هستیست و من خدا هستم .

مزخرفترین جمله ی عالم را که میتوانستم بشنوم ، شنیده بودم . حالا نوبت من بود که از خنده منفجر شوم . خنده ام بند نمی آمد . خپله ی مو فرفری ای که روبرویم نشسته بود میگفت خداست و جالبتر آنکه هیچ کدام از مردمی که آنجا بودند از حرفش ذره ای هم تعجب نکردند .

با تمسخر پرسیدم : تو خدایی ؟

لبخند آرامی زد و گفت : بله .

 حس کردم در کمال وقاحت سر کارم گذاشته. در عین حال که نمیتونستم حرفش رو باور کنم اما ندیدن اندک ذره ای از تردید در چهره ی مردم و اطمینانی که در بله گفتنش بود باعث شد به شک بیفتم .

آروم گفتم : تو واقعا خدایی ؟

گفت : برای آخرین بار است که پاسخ میدهم . بله . شما هم متهم به خودکشی هستید . اگر دفاعی دارید میتوانید ….

با فریاد پریدم وسط حرفش : تو یه آشغال کثافتی . لجن .عقده ای کثافت .

از شدت خشم داشتم منفجر میشدم . میخواستم همه ی عقده هام رو خالی کنم .

 دوباره فریاد زدم : هیچی نیستی .آشغال عوضی . تو یه لات بی سر و پایی که فقط بلدی شاخ و شونه بکشی .متنفرم ازت . دلم میخواد تیکه پارت کنم . 

تا این لحظه از بس که محیط دادگاه برام عجیب بود متوجه نشده بودم که دست و پای من رو هم بسته اند و نمیتونم حرکت کنم .

حس کردم بهترین موقعیت است که بازهرچی دلم میخواد بگم .

دوباره داد زدم : عقده ای ترسو . اگه راست میگی بیا دستمو باز کن . تو یه  (از شدت فریادهایی که می زدم قطره ای خون از هنجرم اومد که مجبور شدم تف کنم کف دادگاه)….

در کمال آرامش گفت : کافیست . اگرادامه بدهی مثل وکیلت میشوی .

با سر به مردی که طرف راستم  نشسته بود ودر غل و زنجیر بود اشاره کرد .

تازه متوجه شدم که آن بدبخت زنجیری که فقط یک قلم به دست دارد وکیل من است .

گفتم : از این سالمتر گیر نیاوردید ؟

قاضی گفت : اطلاعاتش کامل است . همه ی راههای نرفته رو رفته و همه ی کارها نکرده رو کرده . میتونی ازش کمک بگیری

(از ژست قاضی حالم به هم میخورد . طوری نشسته بود که انگار ما برای شما خیلی اهمیت قائلیم  و همه ی ملت معطل تو هستن )

گفتم : یعنی تو واقعا خدایی ؟

جواب نداد

گفتم : تو منو آفریدی ؟

 با سر اشاره کرد که یعنی بله

دوباره جوش آوردم . گفتم :غلط زیادی کردی.به گور پدرت خندیدی . به چه حقی این کار رو ….

هنوز جمله ام تمام نشده بود که پارچه ی گلوله شده ای رو فرو کردند تو دهنم

قاضی گفت : به نظر می آید دفاعی نداری

سه بار چکشش رو روی میز زد و گفت : پایان جل….

با دهن بسته شروع کردم به جیغ و داد کردن . با دست اشاره کرد که بیان و  پارچه را از حلقم بیرون بکشن .

گفت : اگر بار دیگر فریاد بزنی دهانت را میبندند و دادگاه هم تمام میشود . این آخرین ارفاق بود . حالا اگر حرفی داری بزن .

گفتم : به تو چه ربطی داره که میخواستم خودکشی کنم ؟

از بین جمعیت سمت راستم پیرزنی نابینا که دست پسرک چلاغی رو گرفته بود بلند شد و داد زد : پسرم ، تو حق نداری این کارو بکنی . چی تو زندگیت کم داری ؟ همه چیز داری . به من نگاه کن . 62 سالمه . نابینا هم هستم ، اما مجبورم روزی 14 ساعت تو کارخونه کار کنم  تا بتونم قرص و داروهام رو بخرم تا شبها از شدت سردرد و بدن درد مجبور نشم بیدار بمونم . شاکر باش . قدر بدون.

به آدمایی که دور و برش نشسته بودن اشاره کرد و گفت : ما همه داریم برای زندگی تلاش میکنیم . اگر من بمیرم ، این بچه رو کی بزرگ کنه ؟

چند نفر  از گوشه و کنار گفتن : راس میگه دیگه .چته ؟

حس کردم من اگر جای اون پیرزن یا پسر بچه بودم قطعا تا حالا هزار مرتبه خودکشی کرده بودم .

 خواستم بگم : من باید از شما بدبختها بپرسم که واسه ی چی زنده اید ؟ واسه ی این فلاکت ؟ چرا خودتون رو نمیکشید ؟ هدفتون چیه ؟ تهش میخواید به چی برسید؟ اما همین که شروع کردم به سوال کردن ، اون صد نفری که دورم بصورت حلقه ای نشسته بودن ، شروع کردند به هو کردن . دوباره سعی کردم همین کار را بکنم ، اما دوباره این ماجرا تکرار شد و اونها هو کردن.

 بالاخره فریاد زدم : من باید از شما بدبختها بپرسم که واسه ی چی زنده اید ؟ واسه ی این فلاکت ؟ چرا خودتون رو نمیکشید ؟ هدفتون چیه ؟ تهش میخواید به چی برسیید؟

اما کسی صدام رو نشنید ، چون اون 100 نفر باز هم وقتی شروع  به سوال کردن کردم ، هو کردن و نذاشتن صدام به گوش مردم برسه .

مرد میانسالی از ته جمعیت بلند شد و گفت : تو یه مشت پوست و استخونی . چی میگی ؟ حرف حسابت چیه؟ فکر کردی خبریه ؟ یه خیک گوشت و پوست و خون که دو طرفت سوراخه . از اینور میخوری ، از اونور میدی بیرون . زر زر  زیادی نکن .

اون یکی داد زد : راست میگه ،  اگه بمیریم ، کی باید کارامونو بکنه؟

جوونکی که از ریختش میبارید معتاد و فلک زدست از ردیف دوم بلند شد و گفت : راس میگه دیگه. کارتو بکن. مگه تو بدبختی نداری که انقدر حرف میزنی ؟

دوستش  گفت : راست میگه ، همه که مثه تو علاف نیستن .

 بعد یک پک به سیگارش زد و گفت : مردک الاغ ، همه رو گذاشته سر کار.

چشمم افتاد به ورقه ای که زیر دست وکیلم بود . روش نوشته بود : آنها فرصت ندارند که خودکشی کنند . حتی فرصت ندارند به خودکشی فکر کنند .

رو به بیچاره ها کردم و گفتم : واسه ی چی زنده اید ؟ واسه ی این فلاکت ؟ چرا خودتون رو نمیکشید ؟ هدفتون چیه ؟ تهش میخواید به چی برسید؟

اما  باز هم همین که شروع کردم به سوال کردن ، اون صد نفری که دورم بصورت حلقه ای نشسته بودند ، شروع کردند به هو کردن ، در نتیجه صدام بهشون نرسید .

رو کردم به وکیلم و گفتم : چرا اینا نمیذارن من سوال کنم ؟

روی کاغذ نوشت : چون ممنوعه

گفتم : چرا ؟

نوشت : چون خدا منع کرده .

گفتم : چرا ؟

نوشت : چون اگر پرسیدن اینگونه سوالات مجاز بود ، بیشتر این مردم خودکشی میکردند .

گفتم : یعنی اینها به خودکشی فکر هم نمیکنند ؟

نوشت : نه . اگر هم میخواستند نمیتوانستند چون وقتش را ندارند . از بدبختی هایشان زیاد نمی آیند

گفتم : این جماعت علاف که دائم هو میکنند کین ؟

نوشت : هیئت منصفه .

گفتم: هیئت منصفه !!! از کجا اومدن ؟

نوشت : اینها کسانی هستند که سوالهای تو را قبلا شنیده اند ولی خودکشی نکرده اند .

به نظرم راست میگفت . سن و سال زیاد و قیافه های عبوسشان مشخص میکرد که چه دورانی را پشت سر گذاشته اند.

گفتم : ،چرا اینها ؟

نوشت : چون مردم معتقدند که آنها چون خوب و بد را دیده اند حق دارند برای عموم تصمیم بگیرند که چه چیز خوب است و چه چیز بد . آنها هم معتقدند خیر مردم در این است که در مقابل این سوالها کر باشند و فقط زندگی کنند.

دلم برای وکیلم میسوخت . با فروتنی به همه ی سوالاتم پاسخ داده بود اما چون دستش محکم بسته شده بود و میخواست به سوالات من هم پاسخ بده ، گوشه ی دستش بریده شده بود و خون می آمد . دیگه دلم نمی اومد ازش سوال کنم

گفتم : تو هم از اینایی؟

نوشت : نه

گفتم : چرا دهنت رو بسته ان ؟

نوشت : چون سوال میپرسیدم

گفتم : دست و پات رو چرا بسته ان ؟

نوشت : چون من خودم را میکشتم .هر آن که میتوانستم . لحظه ای برای خودکشی درنگ نمیکردم .

گفتم : به چه حقی این کار را با تو کردند ؟

دادگاه  دوباره داشت شلوغ میشد . قاضی آن چکش مسخره اش را روی میز زد و گفت : آیا دفاع دیگری دارید ؟

گفتم :مگر برای شما فرقی هم میکند ؟ ........ به چه حقی این بیچاره را به زور زنده نگه داشته اید ؟

گفت : باید زندگی کند . اگر نکند ، چگونه  مزه ی زندگی را بفهمد؟ ما به همه نعمت میدهیم . در ضمن ، معلوم است که فرق میکند ، اینجا عادلانه ترین محکمه ی هستیست

اینبار مردی با شکمی برآمده ، با پیرهنی فاخر و زرشکی رنگ و کله ی کچل از میان جمعیت سمت چپم برخواست و فریاد زد : راست میگه دیگه . چته ؟ چیزی کم داری تو زندگیت ؟ منو نگاه کن ، صفا کن .غذا بخور .مرغ بخور. گوشت بخور . دائم بخور .غذاهای مختلف رو امتحان کن . فرانسوی ،اسپانیایی ، ترکی . کباب بخور . ماهی بخور . انقدر غذاهای مختلف هست که اگه تمام عمرت هم بخوری تموم نمیشن . هروقت سیر شدی دستت رو  بکن تو گلوت ،استفراغ میکنی . دوباره از اول شروع کن به خوردن .

نشست سر جاش و از جیبش خوراکی ای در آورد و شروع کرد به خوردن

پیرزنی از ته جمعیت گفت : پسر جان ، پول در آر . پول چیز خوبیه . کار کن . پولهات رو خرج هم نکن چون با پول همه چیز میشه خرید پس نباید اون رو خرج کرد . پول در آر ، پول

مردی که شیشه ی مشروبی دستش بود  از  سکوی سوم بلند شد و گفت : شرااااااااب . چاره ی در د توشرابه. انقدر بخور تا نفهمی چه خبره . همین که دیدی داری میفهمی ، دوباره بخور .  

از شرابش خورد و نشست سر جاش .

مردی که کنار دستش نشسته بود رو کرد به من وگفت : چاره ی دردت س ک سه . شبانه روز مشغول باش . لحظه ای رو هم از دست نده . سعی کن زندگیت رو به بهشت تبدیل کنی . یه  ار گا سم  ممتد .

زنی که کنار دستش بود گفت : راست میگه ، خودش که جواب گرفته . همیشه شنگوله . البته من هم که هم زنش هستم هم خواهرش ،راضیم . به نظرم راه حلش منطقی تر از بقیه است .

مردی از دور گفت : قدرت . بکش . بکش . ویران کن . آتیش بزن .شکنجه کن. کیف کن .همه رو بترسون .همه رو بکش . ه ه ه

رو به جمعیت کردم و گفتم : واسه ی چی زنده اید کثافتا؟ واسه ی این لجنزاری که توشید ؟ چرا خودتون رو نمیکشید ؟ که چی ؟ واقعا که چی ؟  

اما کسی صدام رو نشنید ، چون اون 100 نفر بازم وقتی شروع  به سوال کردن کردم ، نذاشتن صدام به گوش مردم برسه .

حالم داشت ازشون بهم میخورد . هم از اون بدبختا، هم از این کثافتا .

مردی عصبانی با ریشهای حنایی  از صف دوم گفت : خدا رو عبادت کن، جوان. ازش بترس  . گناه نکن . تحمل کن. به امید بهشت زندگی کن . نعمتهاش رو شکر بگو . بهشت . بهشت .بهترین جاست . به امید بهشت زندگی کن .

این یکی دیگه آخر حماقت بود . اگه اعمالش پذیزفته میشد ، تازه میشد مثل اون یکی که دائم میخورد یا اون یکی  که مدام مشغول بود . فاجعه بود

قاضی گفت : به نظر می آید که  در مجموع قانع شده باشید ! اگر حرفی ندارید محاکمه تان را پایان دهیم !! البته اگر بخواهید ، میتوانید ادامه دهید . دوست نداریم حقی از کسی ضایع شود یا گمان کنید که ما ظلم میکنیم. همه شاهدند که شما وقت دارید باز هم از خودتان دفاع کنید .

دلم میخواست قاضی رو تکه تکه کنم .  همه حق داشتن هر جفنگی که میخواستن بگن ، غیر از من .

به قاضی گفتم : من دفاعی ندارم . هرچی میخوای بکن . مجازاتم چیه ؟

گفت : شما محکوم به زندگی هستید ، همین .

طوری گفت همین که انگار داره نعمتی گرانمایه رو بهم هدیه میکنه .

به وکیلم گفتم : شدیدترین مجازاتی که میتونست برام در نظر بگیره چی بود ؟

نوشت : همین.

به قاضی گفتم : ولی این دور از انصافه .

گفت : این کمال عدل ودر عین حال کمال بخشندگیست .

گفتم : ولی تو نذاشتی من سوال کنم . من سوال داشتم . سوالهایی که عامل اصلی خودکشی من بود .

گفت : تو وارد محدوده ای شدی که نباید میشدی . عقل ممنوعه .

گفتم : ولی تو غزل رو هم از من گرفتی ، من حاظر بودم سوالهام رو به خاطر اون کنار بذارم .

گفت : متاسفانه ، عشق هم ممنوعه.

گفتم : این کارهایی که الان بقیه گفتن ، ممنوع نبود ؟ فقط عقل وعشق ممنوعه؟

گفت :  من نهایتا اونها را میبخشم ولی اینها یی که تو گفتی قابل بخشش نیست .

گفتم :  تو که گفته بودی من بخاطر عقل شماهارو از بهشت بیرون نکردم !! دروغ گفته بودی ؟

گفت : بله

گفتم : پس دروغ هم میگی !

گفت :  من همیشه دروغ میگم .

گفتم : الانم داری دروغ میگی ؟

گفت : بله

گفتم : اینکه گفتی خدایی هم دروغه ؟

گفت : بله .

گفتم : هرچی الانم گفتی دروغه؟ اینکه دروغ میکی که دروغ میگی ؟

گفت : بله ، دروغه .

گفتم :  اینکه میگی همیشه دروغ گفتنت هم دروغه ، دروغه، خودش بزرگترین دروغه.من خیلی زیاد بهت فکر کرده بودم . فهمیده بودمت . میشناختمت. به خاطر همین دیگه برام مرموز نبودی .میشناختمت.  ابهتت رو از دست داده بودی . تو دروغگویی . عقل ممنوع نیست ، فهمیدن اینکه زندگی هیچه ممنوعه. عقل ممنوع نیست ، خدا رو فهمیدن ممنوعه. عشق ممنوع نیست ، اینکه کسی بتونه عاشق بشه ممنوعه چون تو نمیتونی عاشق بشی .  به خاطر همین همه ی عشقارو خراب میکنی . یا میکشی یا یه هم میزنی . تو تنهایی ،بیچاره.  از فرط حسادت داری منفجر میشی . عقل رو به بند میکشی و میکشی چون پته ات رو میریزه رو آب . از بس دروغ میگی ، حتی معلوم نیست خدا هستی یا نه . اصلا معلوم نیست هستی یا نه. من اونقدرعاشق بودم که هیچ چیزی فراتر از اون نمیخوام و اونقدر عاقلم که هرگز زیر بار منت این زندگی نمیرم . اگر دست و پام رو هم  ببندی عیبی نداره ، من بدون دست و پا خودم رو میکشم ، کما اینکه حالام مرده ام . نفس من در اختیار منه. میتونم  از همین الان دیگه نفس نکشم.

قاضی خنده ای کوتاه زد . به سفیدی چشمانش خیره شدم …

سفیدی نور چشمم رو اذیت میکرد . چند بار پلک زدم . چشمم به مهتابی سقف افتاد . نمیتونستم هیچ جای بدنم رو حرکت بدم .اما چشمهام انگار آزاد بودند . صداها رو هم میشنیدم .چشمهام را به چپ و راست گردوندم . مادر و پدرم گوشه ی اتاق ایساتده بودن و گریه میکردن.

صدای دکتر رو شنیدم . سرم حرکت نمیکرد .چشمم رو گردوندم طرفش . داشت با شیرین حرف میزد .

  دکتر گفت : همه ی اعضاش بجز چشم و گوش فلج شده . مرگ  مغزی نیست . احساس داره .اگر باهاش حرف بزنید متوجه میشه . احتمالا اشک هم میتونه بریزه . خیلی اذیتش نکنید . بگذارید استراحت کنه .

شیرین خم شد روی تختم . گفت : منو میشناسی ؟   بابا گفت با یه کامیون تصادف کردی . منو میبینی ؟

چشماش بدجوری خون افتاده بود . طبق معمول اشکهاش سرازیر شد .

یادم افتاد که قرار نبود من الان اینجا باشم . باید کنار ساحل روی شنها دراز کشیده بودم  .

 یاد حرفی که به قاضی زدم افتادم . بهش گفته بودم که حتی اگه دست و پامم فلج کنه میمیرم چون نمیخوام به زندگی ادامه بدم .

بهش گفته بودم که میتونم انقدر نفس نکشم تا بمیرم  . اما واقعا خودم نفس نمیکشیدم . چشمهام رو تا پایین چرخوندم . دو تا لوله کرده بودن توی دماغم که هم هوا رو میمکید و هم فوت میکرد تو ریه هام .  حکم اجرا شده بود . من محکوم به زندگی بودم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 23:10  توسط امیررضا  | 

دیدم در وبلاگم از سعدی سخنی نبود حس کردم در حقش جفاست !!!

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز

به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که با من کرد

نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار

جواب داد فلانی ازان ماست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد

به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز

عداوت از طرف آن شکسته پیمانست

وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر

که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق

میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز

نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد

قیاس کردم و ز اندیشه‌ها و راست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو

که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 1:36  توسط امیررضا 

 

آدورنو :

"تاریخ جهانی حرکتی از وحشی گری به  سوی انسان گرایی نیست . بل حرکتیست از تیر و کمان به بمب مگاتونی "

خیلی وقتها به این فکر میکنم که تاریخ چیه ؟ از چه جنسیه ؟

آیا اصلا وجود داره یا اینکه توهماتیه که یه سری آدم که اونام توهمی بیشتر نیستن دارن واسه ی من بیان میکنن ؟؟

 آیا تاریخ از بین رفتنیه یا اینکه ما از روش عبور کردیم و اون هنوز موجوده(شاید به تعریفم از زمان مربوط بشه) ؟

آیا تاریخ بصورت خالص تولید میشه ؟ یعنی آیا اراده ی جمعی بشر و انسانه که به اون جهت میده ؟آیا تاریخ از قبل نوشته شده یا نه ؟ محتومه یا نه ؟

 چه جهات دیگری میتونسته داشته باشه ؟ چه چیزهایی میتونسته در جهت دهی به تاریخ و ساختن مسیر دیگری برای اون مهم باشه ؟

راستش نتایج تفکراتم به اینجا رسیده که تاریخ مثل یه دستمال کاغذی لوله ایه که داره با سرعتی به اسم زمان ، روی سطحی که از رنگهای مختلف خیس و درهم برهمی  تشکیل شده ، باز میشه و یک نقش و نگار خاص به خودش میگیره و طرحدار میشه. ما هم روی آخرین قسمتی که رنگ جذب میکنه هستیم(راستش به نظرم دستمال کاغذیه طرحدار همینجوری باز میشه و میره جلو  ولی قسمتهای قبلی دستمال کاغذی نابود نمیشه . شاید یه روزی بتونم برگردم و اون طرحها رو ببینم) 

تفسیرش یه مقدار سخته ولی اگه تو ذهنت دستمالی رو که گفتم در حال باز شدن روی سطح رنگی ببینی که داره به خودش رنگ جذب میکنه و رنگی میشه میفهمین منظورم چیه. اینکه دستمال از قبل بوده (تا حدی محتومیت تاریخ رو میرسونه). باید روی رنگهایی که روی سطح هست باز بشه . بصورت تصادفی نقشها از رنگها شکل میگیره ولی غیر از این رنگها رنگ دیگه ای روی سطح نیست که اگه بود طرحهای دیگه ای شکل میگرفت.

نمیدونم . شاید کمی نتیجه ام جفنگه ولی خودم خیلی دوسش دارم ...

در مورد جمله ی آدورنو که همینجوری اول مطلب نوشتم باید بگم به نظرم تاریخ حرکتیست از رقت(رقیق بودن) به غلظت  . نه حرکت از وحشی گری به  سوی انسان گراییست و نه از تیر و کمان به بمب مگاتونی . به نظرم هردوش باهمدیگه درسته . رفتار ما انسانها ، گرایشات ، جهت گیریها و فعالیتهایی که میکنیم داره غلیظ میشه ( حتی به نظرم رفتار طبیعت هم داره غلیظ میشه (البته شاید با دخالت ما))بدها و بدیها  بدتر و بدتر و خوبها و خوبیها ُخوبتر و خوبتر میشن .

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:19  توسط امیررضا  | 


دوستی  دارم که  جنبشها و سبکهای هنری را میشناسد ، کمی فلسفه میداند .چند ماهیست از دانشگاه اخراج شده . ۲هفته ای را هم در جریانات اخیر مهمان اوین بود و از پذیرایی محترمانه شان متعجب . زیاد سیگار میکشد  ، موسیقی راک گوش میدهد و میگوید پست مدرن می اندیشد و  زیست میکند .میخندد . آرام است. کمی هم شبیه خودم گیج میزند . وقتی گفتم که دلم میخواهد یکبار با یک لاییک بنشینم و صحبت کنم گفت که جایی دور نروم .خودش حاضر است بنشیند و برایم صحبت کند . از سینما آزادی تا نشر چشمه و از نشر چشمه تا تئاتر شهر و از تئاتر شهر تا کافه ی سپید و سیاه و از آنجا تا دانشگاه تهران و بعد هم میدان انقلاب آمدیم و تا هنگامی که سوار تاکسی میشد یک بند حرف زدیم . قرار شد بنیانهای فکریش را بگوید . در کتابفروشی نشر چشمه کمی سر و کله زدیم . کامو و کافکا دست میگرفت . هدایت و استر را نگاه می انداخت. براتیگان و کونتر گراس را پیشنهاد میداد و گاهی میگفت :

وااااااااااای . این کتاب زندگی من را عوض کرده ..

روبروی تئاتر شهر ، روی سنگها نشسته بودیم که دود سیگارش را کجکی میفرستاد بالا . با همان زبانش که کمی میگیردشروع کرد و پس از دقایقی به اینجا رسیدیم:

خدا اتفاقی است که در زبان افتاده و کاری هم نمیشود با آن کرد .

پا پی اش نشدم . پا پی هیچ کس نمیشوم . با دوستانم همراهی میکنم ، هرچه میخواهند باشند .خودش آگاه بود که نباید فقط بر نفی کردن هایش پا بگذارد اما حقیقتا چیزی بیش از این نداشت . میگفت نیهیلیسم را بی مفهوم کرده اند و دلش نمیخواست که صرفا یک دادائیست باشد  اما بود. یک شورشی بی صدا بود . نفی میکرد برای اینکه برایش اثبات کرده بودند . به اینجا رسیدیم که بدبختی ما اینست که باید هرچه عمر کرده ایم همانقدر بگذاریم و اگو مان را پاک کنیم .

از نقاشی عبور کردیم . کمی سینما را مرور کردیم . عاشق سوررئال است . کمی از مکتبهای سینمایی گفت و ربطش داد به بحثمان .

به شعر رسیدیم .. رسیدیم به شعر نو . به شعر پست مدرن . به اینجا که من نمی فهمم . درک نمیکنم . کمی عصبی گفتم :

میز ، درختش را به پیرزنی هدیه داده بود که مثلث چهار گوشش را خورده بود .

خواستم فعل جمله ام را هم بردارم اجازه نداد . گفت : الان گفتیش . گفتم آره . گفت خیلی خوبه . قشنگه . الان برات تفسیرش میکنم . اجازه ندادم و گفتم نمیفهمم . رد بشیم. رد شدیم و رسیدیم به خل بازی ها و احساسات مشترکی که هر دیوانه ای با دیوانه ی دیگر ممکن است داشته باشد و این همنشینی را برایش تفسیر کردم به مجمع دیوانگانی که لذت میبرند که همه با هم دیوانه اند وبه این جهان میخندند . پسندید و به راحتی همه ی این بی تفاوتیهای لذت بخش را نوشت به حساب پست مدرن ها(البته کمی هم باهاش موافق بودم)...

خداحافظی کردیم . رفتیم .

دیشب حس کردم   این آدمی را که ملغمه ای از چیزهاییست که خیلی ها یا نمیفهمند یا هنوز نمیفهمند یا زمانی نمیفهمیدند  ، دوستش دارم .

اینکه دلم میخواهد کسی را پیدا کنم که از خودش و عقیده اش حاضر باشد دفاع کند مرا به سمت افراد مختلفی کشانده و اکنون هم به دنبال دوستان دیگری میگردم  تا بتوانم با آرا  و عقایدشان آشنا شوم . دوستان اهل سنت زیادی دارم و از ارامنه هم دوست مهربان و عزیزی دارم که وعده کرده است تابستان امسال که سرم خلوت شد چندین جلسه ای با هم به کلیسا برویم تا شاید بتوانم کمی با فضای فکریشان آشنا شوم . دنبال دوستان دیگری هم میگردم که یهودی یا زرتشتی یا بودایی یا هرچیز دیگری (مثلا صوفی)باشند و بتوانند کمکم کنند تا شاید کمی هم با  آنها آشنا شوم گرچه شاید پیدا کردن یک دوست بودایی کمی سخت باشد . (نه در اندیشه که حتی در عمل هم به دنبال کسانی میگردم که زیست متفاوتی دارند . مطمئنم یک دوست گدا یا چوپان یا مرده شور میتواند افقهای جدیدی را روبرویم بگشاید .) به عنوان کسی که تا حالا به چند تا از دوستانم سفارش کرده ام که مختلف بخوانند و مخالف یعنی اگر کافراند از دینداران بخوانند و اگریهودی اند از  مسلمانان و اگر ....،  خودم هم سعی میکنم به این توصیه ام عمل کنم .  قصد دارم تا جایی که میتوانم این متفاوت ها را زندگی کنم .ملغمه ای از همه چیز .مثلا  چوپانی یهودی که ساز دهنی فوق العاده ای میزند و ادبیات کلاسیک میخواند و دلبسته ی مکتب فرانفورت است یا  گدایی که نقاشی میکند نو افلاطونیست ،میرقصد و بی دین است. یا هر ترکیب یا جایگشتی از افکار و اعمال و هنرها و اعتقادات مختلف در کنار یکدیگر . اکنون اما خودم چیز دیگری هستم . معلقم . نه اینم نه آن ..انسانی عادی که هیچ چیز نیست . هر جا بخواهم چیز دیگری هستم و این  حالت است که کمکم میکند تا بتوانم هر چیز دیگری باشم . شاید تصورش کمی چندش آور باشد ولی جور دیگری نمیتوانم باشم چون فکر میکنم عقلای ترین حالتی که میتوانم داشته باشم این است که معلق باشم .  همه خوبند . همه بد اند . به جز بد ها همه خوبند . خوبها را باید جست . بدها را باید دید . باید . هیچ کس نمیتواند از خودش و عقیده اش دفاع کند اما اگر همه سپرهایشان را زمین بگذارند دنیا بدون جنگ  به آخر میرسد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 23:59  توسط امیررضا  | 

لحظاتی بیشتر به شروع جنگ نمونده بود  .

 فرماندمون با دهنی تا آخر باز فریاد کشید :

حمله کنید . نترسید . خدا با ماست

هنوز دها نش باز بود که از صف سوم   و  ستون  ششم به نحوی که

 همه بشنوند  با تمام وجودم فریاد زدم :

 "اگه خدا با ماست پس کی با اوناس ؟ "

 صدام توی دشت پیچید ولی مطمئنم که دشمن چیزی نشنید .

پس از چند ثانیه که در بهت و حیرت  فرماندم  و دیگرانی که

 مثل احمقها به من و اون  نگاه میکردن

سپری شد  صدایی از  دور شنیدیم .

 فرمانده سپاه دشمن بود . گرچه درست نمیفهمیدیم چی میگفت

ولی دقیقا به اندازه ی جمله ی فرمانده ی ما طول کشید و جنگ شروع شد ....

 

امیررضا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 14:24  توسط امیررضا  | 

 

 

من شبها را  خیلی دوست دارم . عاشق نیمه شبهام . بهترین زمان زندگیم را نیمه شبها تا سپیده دم صبح تشکیل میده  . آرامش شبها را دوست دارم . سکوت شبها را می پرستم . همه خواب اند . شهر زیبا و آرام است  و میتوانی  در آرامش فکر کنی و مطالعه کنی ،موسیقی گوش کنی، غزل بخوانی و حظ کنی. حتی میتوانی ساعتها بشینی و از تنهاییت لذت ببری .گرچه گاهی دلگیر است اما از روز  و هیاهویش خیلی خیلی بهتر است .

 

در این میان شبهای بارانی چیز دیگریست . بوی خاک و صدای بارون از شادی سرشارم میکند . شبهای آماده ی بارش برف را دوست دارم . شبهایی که برف نمیبارد اما آسمان سرخ رنگ است و روشن .بنفش روشن . شبهای برفی آسمان دوست داشتنیست . بعد از اینها شبهای ستاره بارون و بعد هم مهتابی .

شهرهای شب زنده را هم دوست دارم . شهرهای پرنور . شهرهای خیلی شلوغی که شبهایش را فقط اندکی از مردم بیدارند .شهرهای زنده ، جاری مثل شیراز و حافظیه اش در شب . اصفهان و زاینده رودش .برخی شهرها بزرگراه هایش در نیمه شب روح بخش است . بزرگراه مدرس در نیمه شب واقعا دوست داشتنیست .بزرگراه  نیایش هم خیلی برایم آرامش بخش است . اینکه اندکی از مردم با تو بیدارند ولی آنها هم با تو بیگانه اند زیباستب . برخی هاشان در هواپیمای روبرویت که فقط چراغهایش را میبینی تورا نگاه میکنند .

.از حق نگذریم ، نیمه شب ساحل دریا هم معجزه ایست برای زیستن ...

از روزها بیزارم. ترجیح میدهم روزها را بخوابم (مثل مردم طرف دیگر این کره ی خاکی که با من میخوابند و بیدار میشوند).برای خورشید احترام زیادی قائلم ولی  چشم در چشم شدن باهاش رو اصلا دوست ندارم ..دوری و دوستی .. پیش آمده  که پس از چندین روز متوالی شب زیستی ، وقتی یک روز پرده ها را کنار میزنم یا از اتاق بیرون میروم ، با خورشیدی روبرو میشم که گرچه دلم برایش تنگ شده ولی باز هم دلم نمیخواهد زمان حضورش را زندگی کنم . ترجیح می دهم  آن زمان در خواب باشم..ولی واقعا پس از مدتها شب زیستی ، خورشید رنگ دیگری دارد. اما میدانم که روزی خواهد رسید که با خورشید خداحافظه ای صمیمانه ای انجام دهم و  شبنشینیهای طولانی ترم را آغاز کنم و در دل آن شبها شعر بخوانم . مطالعه کنم .حافظ و مولانا و سعدی بخوانم . رمان بخوانم . ساز بزنم . نقاشی بکشم . موسیقی گوش کنم .  فکر کنم . و گاهی هم ساکت بنشینم و آکواریوم ماهیهایم را در کنار گلهای درون گلدان اتاقم به نظاره بنشینم .( البته گاهی در این میان جای یک یار غار و رفیق شفیق جدا خالیست ، ولی بالاخره خواهم یافت کسی را که شبها را چون من سر کند.)....

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 2:13  توسط امیررضا  | 

داستان من و بدنم

حکایت کوتاهیست این ماجرا از احساس غریبی که من نسبت به بدنم دارم . چند وقتیست که احساس تفکیک شدیدی بین خودم و جسمم میکنم . میگم خودم  ، چون احساس میکنم اگه بگم روحم  ، اون چیزی که دقیقا میخواستمو نگفتم .

دقیقا احساس میکنم که خود من ، وجودی هستم که ارتباط چندانی با بدنم ندارم . اعضای بدنم را چنان که باید ، از خودم نمیدانم  . اینکه خودم چه شکلیم ؟ یا اینکه از بدنم یزرگترم یا کوچیکتر رو نمیدونم . فقط میدونم که من وجودی هستم که هیچ ربطی به بدنی که مردم به اسم امیررضا میشناسندش ندارم .

نوعی بیگانگی  . حداقلش این است که احساس چندانی نسبت به اعضایم  ندارم . انگشتان دستم را شاید چون 20 سال است که همراهم اند  کمی دوست داشته باشم ولی انگشتان دست دیگری هم برایم چندان تفاوتی نمیکند . پاهایم همینطور . موهام و ناخنهام نیز .

بدنم را مثل کامپیوترم یا وسایل دیگری که در زندگی دارم  می یابم . همین و بس . ابزار یا وسیله بودن بدنم را کاملا درک میکنم .

سیر انجام یک کار توسط اعضا و جوارحم  را حداقل در اعمال ارادی ام  میفهمم .  نیاز به برداشتن لیوان دارم . اراده میکنم لیوان را بردارم . به دستم دستور میدهم و او این کار را برای من انجام میدهد . من و دستم  از هم فاصله داریم . دست ، لیوان را روی لبها میگذارد و محتویات لیوان درون محفظه ای (معده) میریزد که به من ربطی ندارد .ولی جالب است که لذتش به من میرسد . همانطور که وقتی شکمم خالیست دردش به من میرسد  . فهم  از من است و کار از بدن. بعید میدانم بدنم گرسنگی را بفهمد . گرسنگی را درک نمیکند . من بیچاره گرسنگی را میفهمم و او (بدنم) فقط یک وسیله است .

 در این میان چشمهایم را نزدیکتر به خودم می یابم . چون به عنوان مثال فاصله ی خودم با دستم را (اگر حواسم نباشد) از محل قرارگیری چشمانم میسنجم . البته چشمانم هم خودی نیستند ولی خوب میتوانند نقش یک خودی را بازی کنند ولی من میدانم که از من نیستند.

وقوف به این مسئله بدنم را در نظرم کمی پست جلوه میدهد .در بیرحمانه ترین تعریف :  بدن یعنی ماشینی که به تو خدمت میکند و تو هم باید ازش خوب نگهداری کنی . تعمیرش کنی . تمیز نگهش داری . بدنی که باید بشوریش تا بو نگیرد . زوائدش را مثل ناخن و مو  بزدایی تا گند نگیرد .  به نظرم چندان  احساس  خوبی نیست . احساس عجیبیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 3:21  توسط امیررضا  | 

یکی از بهترین فیلمهایی که تا حالا دیدم و خیلی دوسش دارم تولد اثر جاناتان گلیزر  است.

 

 

آنا پس از گذشت ۱۰سال از مرگ همسرش به نام شان همچنان درگیر عشق اوست و نمیتواند خاطراتش را فراموش کند اما کم کم تصمیم دارد زندگی جدیدی را با فرد تازه ای آغاز کند اما ناگهان پسر ده ساله ای به نام شان وارد زندگی آنا میشود و ادعا میکند که همسر مرحوم آنا است . با اینکه ادعایش غیر منطقی به نظر میرسد ولی به دلیل آشنایی او  با جزییات زندگی و خاطرات عاشقانه ای که بین شان و آنا بوده است آنا را وادار به پذیرش حرفهایش میکند و آنا دوباره خود را عاشق شان (که اینبار پسری۱۰ ساله است) می یابد...........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 9:42  توسط امیررضا  | 

با مطالبی که در پست قبلی قرار دادم  در واقع  موضوع بحث رو مشخص کردم و این چند خط رو فقط به منزله ی همدلی با یه دوست اینترنتی مینویسم .

نمونه ای که ترانه در وبلاگ خود نقل کرده تنها و تنها یک نمونه از هزاران مورد بی اخلاقیست که ما با آن مواجهیم یا مرتکب میشیم .

راستش خیلی دلم میخواد بحث رو همچون  استاد منصوری یا آقای دکتر نراقی که مطالب رو به صورت پله پله تحلیل و نتیجه گیری میکنن دنبال کنم ولی به دلیل ضعف علمی از عهده بر نمی آیم لذا از بابت پایین بودن سطح نوشته ام پوزش میطلبم و در واقع مطالب رو صرفا به نقل بی اخلاقی ها تقلیل میدم .

حقیقتا چه چیزی میتواند یک انسان را ترغیب به گفتن حرفهایی کند که بتواند طرف مقابل را به گریه وادارد ؟

تا چه اندازه باید گفتار و لحن ما سخیف ، کثیف و آزاردهنده باشد تا ترانه اعتراف کند که پس از خواندن این نظرات  پشت میزش مینشیند و

گریه میکند ؟

 به راستی ما ایرنی ها از اخلاق و ادب بهره ای نداریم .  نه اینکه مثلا امریکایی ها یا مردمان کشورهای دیگر همه بچه ی پیغمبرند ، ولی به هر حال یک سری مسائل را خیلی بهتر از ما پذیرفته اند  و به |آنها پایبندند .  شاید بشه گفت توی بعضی زمینه ها از ما خیلی جلوترند .

ونکته ی مهمتر اینه که شاید خیلی از اونها به دلیل مسائل دینی و اعتقادی  اینگونه نباشند . بلکه متعهد به یک اخلاق سکولار هستند که

شاید به دلیل اینکه عذاب و پاداشی هم در قبال اعمال  خود نمیخواهند ، با ارزش تر از اخلاق در قالب آیین و مذهب باشه .

من الان دانشجوی یکی از بهترین دانشگاههای ایرانم  . درست نیست که بگم همه ولی عده ی قابل توجهی از  دانشجویان عفت کلام ندارند  و در واقع قبح مسئله برایشان ریخته شده . حتی گاهی به شوخی فحش هایی به هم میدهند که از بیان آنها در اینجا شرمگینم .

درباره ی مسئله ی نظرات وبلاگ ترانه ، به چندین گروه بر میخوریم :

حسودان : که کاری نمیشود باهاشون کرد . حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است

معتقدان : کسانی که امثال ترانه را به فساد اخلاقی متهم میکنند و قطعا نمیدانند که طبق همان باورهایی که از روی اعتقاد به آنها

به فحاشی به یک انسان رسیده اند ، از این کار نهی شده اند و چه بسا با برخی از این قبیل سخنان حتی از جرگه ی مومنان به آن عقیده هم خارج شوند که اگر چنین نبود و همچین برخوردی با آنها نمیشد ، میبایست فکری به حال آن اعتقاد یا باور کرد .

فحاشان : کسانی که از منظر من بیمار روانی اند و تعدادشان هم کم نیست . به راستی کسانی که با فحاشی و تهمت دل یک همنوع را میشکنند در پی چه هستند ؟ اگر نخواهیم به عنوان یک بیمار روانی به آنها بنگریم پس چگونه میتوانیم دیگر آزاری آنها را توجیه کنیم ؟ چطور بپذیریم که عده ای برای تفریح به دیگران ناسزا میگویند ؟

البته در خیلی موارد این سه گروه مشترکات بسیاری با هم دارند و چه بسا افرادی که هر سه خصیصه را با هم داشته باشند .

معدودند خانواده هایی که ادب در آنها جایگاه ویژه ای دارد و فرزندان خود را بر این مبنا تربیت میکنند و

معدودند کسانی که پایبند به ادب و اخلاقند و آنرا موهبتی میدانند که نزد هرکس یافت نمیشود .

اما نکته ی دیگری که ترانه به آن اعتراف کرده این است :

همه ی آنهایی که امیدوار بودند با لغات و افکار زشتشان واکنشی در من بر انگیزند بدانند که موفق شدند. خوش به حال شمایی که قدرتتان در تایپ کردن چند حرف زشت است، آن هم پشت مانیتورهایتان، بی نام و بی نشان.

به نظرم به نکته ی خیلی ظریفی  اشاره کرده ولی شاید کم بسط داده . بسیاری از همین افراد بی ادب  زندگی را برای قشر فهیم  جامعه ی ما

بسی دشوار کرده اند . من به عنوان کسی که عمدتا سعی کرده ام فردی با ادب باشم، هیچگاه استرس ناشی از رفتارهای زشت و غیر محترمانه ای که گاه و بیگاه از دیگران میبینم راحتم نمیگذارد . آنها باید خجالت بکشند ولی من استرس دارم . شاید ایراد از من است . متاسفانه در جامعه ای هستم که هر لحظه باید آماده ی شنیدن یک توهین یا رفتار نابجا از ناحیه ی مردم در هر منصبی از مدیر کل گرفته تا دربان دم درباشم . حتی باید آماده باشم که فروشنده با لحن نامناسبی از اینکه جنسش را نپذیرفته ام با من حرف بزند .

من حقیقتا با این جامعه دست به گریبانم . جامعه ای که هر لحضه ممکن است با سوالاتی نظیر : چیه ؟ چرا نیگا میکنی ؟ یا : مگه آدم ندیدی ؟ تا هزاران بوق ممتد یا فریادی که از شیشه ی  ماشین کناری داده میشود ، مرا به سمت درگیری بکشاند .

بدتر از همه اینکه زندگی کردن در یک چنین جامعه ای به چشم یک مهارت دیده میشود .

حداقل کاری که میتوانیم بکنیم این است که به توصیه ی حافظ گوش کنیم که :

مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن

که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 3:15  توسط امیررضا  | 

وبلاگ ترانه علیدوستی (اسپات لایت) که توی قسمت پیوندهای وبلاگ من هم هست از اون دسته جاهاییه که کمابیش بهش سر میزنم . دیروز که یه سر رفتم و پست اعترافات ترانه رو خوندم تصمیم گرفتم یه چند خطی راجع به اون پست بنویسم . مخصوصا اینکه استاد عزیزم آقای منصوری هم یه مطلب تحت عنوان : اخلاق گمشده ی اصلی جامعه ایرانی در وبلاگشون قرار داده بودن .

اول چند تا از جملات ترانه رو از پست "اعترافات ترانه "میارم تا ببینید موضوع چیه :

از روزی که خواستم من هم میان کسانی که بی واسطه از راه واژه هایشان دوست پیدا می کنند و با هم حرف می زنند و یکدیگر را نقد می کنند جایی پیدا کنم، از روزی که دلم خواست شجاع باشم ویادداشت های بی ادعایم را با اسم و رسم خودم میان مردم پخش کنم و از نقد و مخالفت نترسم، از روزی که به قیمت حفظ فردیتم حاضر شدم اتهام سؤاستفاده از اسم خودم را (!) در فضای مجازی بپذیرم، تمام تلاشم را کردم تا قوانین ساده ترین و سالم ترین شکل تعامل با دیگران را رعایت کنم.

هرگز به کسی جز با احترام حرف نزدم. و هرگز بقیه را جز "دوست"، "عزیز"، یا دست کم نام خودشان خطاب نکردم

 با وضع کردن قوانین "درود بر سانسورچی"، نه تنها قصد غرور نشان دادن و محدود کردن بیان خواننده هایم را نداشتم، که دلم می خواست از این راه به آن ها ثابت کنم به دنبال تفاوت های کاذبم با دیگران نیستم

 می خواستم از این راه، با عملم بگویم که می خواهم بین شما و مثل شما وبلاگ بنویسم 

چیزی که همیشه از دیده ی دوستان خوب "اسپات لایت" پنهان بوده و هست، صدها نظر خصوصی و غیر خصوصی است که به مرور تعدادشان بیشتر و بیشتر شد و حتی اگر شما ندیدیدشان، فضای کلی بازخوردها را برای من تلخ تر و تلخ تر کرد.

 دوست داشتم هیچوقت چیزی درباره شان نمی گفتم. اما دیگر نمی توانم. تحمل این هجمه ی نظرات بی ربط به نوشته ها، اغلب شامل نامه هایی با خواسته های به شدت سخیف و مبتذل و زیر خط شعور برایم سخت شده. یا کامنت های –مثلاً- عاشقانه ی پشت سرهم، که اغلب چشم درد می گرفتم تا از بین شان کامنت های بقیه ی شما را بیرون بکشم. یا لعن و نفرین های رکیکی که هنوز هم نمی دانم در ازای کدام ظلمم باید نصیبم می شد. یا کامنت هایی که در آن همه چیزم، از ظاهر و باطن و مسائل مادی و معنوی خودم و اطرافیانم (که به جرأت می گویم یک نفرشان هم اطلاع موثقی از آن ها نداشت) به استهزا کشیده شد

هر چقدر جوابی ندادم و به روی خودم و دیگران نیاوردم، به جنایت های بیشتری متهم شدم. از نظر کسانی که حتی یک بارهم من را از نزدیک ندیده اند، من مرفه بی دردم، مغرور و از خودراضی ام، فساد اخلاقی دارم، حرفه ای دارم که در آن هر نفسی که می کشی کفر است، در حالیکه دیگران، دیگرانی که مشغول هر کار دیگری اند فرزندان پیغمبرند

 مدت هاست که صفحه ی نظرات تایید نشده ی وبلاگ من، بهره ی کوچکی از مهربانی و ادب دارد.

 من هم انسانم. –به قول بعضی کامنت گذارها و به درست- من هم دخترم. هر انسانی، هر دختری از شنیدن یک حرفهایی بی نهایت می رنجد. هر کس که می خواهد باشد. و لطفاً باز پیش خودتان از دموکرات نبودنم نگویید. شنیدن حرفی که اساس منطقی ندارد، ربطی به انتقاد ندارد، و فقط نوعی تفریح کردن با احساسات دیگران است، فقط خندیدن به آنها یا فحش دادن به آنهاست، ربطی به دموکرات بودن ندارد. تازگی ها روزی نیست که به تایید نظرات پشت میزم بنشینم و با اشک از روی صندلی ام بلند نشوم

 همه ی آنهایی که امیدوار بودند با لغات و افکار زشتشان واکنشی در من بر انگیزند بدانند که موفق شدند. درست است. من هم گاهی ضعیفم و می رنجم و از مسخره شدن و بی انصافی شنیدن گریه ام می گیرد. خوش به حال شمایی که قدرتتان در تایپ کردن چند حرف زشت است، آن هم پشت مانیتورهایتان، بی نام و بی نشان. حرف هایی که اگر یک نفر بی نام و نشان به خواهرتان بگوید، غرور و غیرت ایرانی تان نمی گذارد شب ها چشم روی هم بگذارید

 . نویسنده ی وبلاگ از این به بعد هم "درود بر سانسورچی" را بر خواهد داشت و هم باکس کامنت را

 پی نوشت:

قبل از اینکه ترانه این پست رو بذاره یه پست تحت عنوان درود بر سانسورچی داشت که تو اونجا حساب کار خودشو از سینما و این مسایل جدا کرده بود

 اما من از آوردن این جملات مقصودی دارم . امیدوارم به وبلاگ استاد منصوری سری بزنید و بحث اخلاق رو در آنجا دنبال کنید . تحلیل ناقص و ضعیف خودم رو هم در پست بعدی میارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:0  توسط امیررضا  | 

چند روز پیش آقای خامنه ای داشت راجع به علوم انسانی صحبت میکرد .

؟

صحبتهای ایشون ُ مخصوصا پس از اعترافات حجاریان که اندکی هم درباره ی علوم انسانی بحث کرده بود جای تامل داره ولی فکر نمیکنم بر کسی پوشیده باشد که در کشور ما علوم انسانی بسیار مورد

 کم لطفی و کم توجهی قرار میگیره .

وقتی که به عنوان مثال کاری که بر عهده ی روانشناسان و جامعه شناسان هست رو  روحانیون به عهده گرفته اند چه امیدی میتونیم به ترقی این علوم در کشورمون داشته باشیم ( و متقابلا ترقی کشور در پناه این علوم)

متاسفانه با صحبتهای رهبر  باز هم ممکنه که علوم انسانی رو در دانشگاهها مورد حمله قرار بدن .

به نظر میرسه که تا علوم انسانی رو کاملا تعطیل نکنن و با جاش تحویل حوزه ندهند ول کن نیستند .

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:42  توسط امیررضا  | 

یه زمانی این پست اسمش بود:" هاشمی میترسد یا خامنه ای ؟" اما بعد از  اینکه تصمیم گرفتم مطالب سیاسی وبلاگمو پاک کنم و "فاشیسم احمدی" و" حال فعلی اشخاص" رو هم پاک کردم  حالا این پست رو هم پاک میکنم  ولی دوست دارم جاش بمونه تا یادم باشه یه روزایی به سیاست چقدر علاقه داشتم و براش مینوشتم .....

زندگی را در سه چیز باید جست : هنر . فلسفه . عرفان (عشق) ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:32  توسط امیررضا  | 

چند وقت پیش بود که پس از مدتها تلوزیون نیگا میکردم . کانال ۴ بود فک کنم . دکتر واعظ اصفهانی مهمون یه برنامه ای بود(بعد از انتخابات بود) .دیدم داشت راجع به مطالب اقتصادی نظر میداد . اون چیزی که از سخنانش دستگیرم شد این بود که اقتصادی رو که دنیا به عنوان علم پذیرفته ، ما قبول نداریم . معنی دیگش اینه که یعنی قوانین حاکم بر اقتصاد رو نمیپذیریم . یعنی تورم ۲۵ درصد شاید هم خیلی بد نباشه . اونجا بود که دیدم مسئله ی ما با عزیزان احمدی نژادی خیلی عمیقتره . دکتر واعظ میگفت که ما یه مدل جدید رو برای مدیریت دنیا ارائه میکنیم . به نظرم توی کله ی اینا اینه که هرچی تا حالا بدست اومده رو بذاریم کنار  و از اول شروع کنیم . یه مقاله از ملکیان میخوندم راجع به علم دینی که اونجا ملکیان با اطمینان کامل میگفت چیزی به نام علم دینی نداریم . من نمیدونم چرا عده ای باور ندارن که علمی که هم اکنون در اختیار ماست همون چیزیه که خیلی از دانشمندای مسلمون بسیاری از ابعادش رو گسترش دادن و واسش زحمت کشیدن . به نظر میاد خیلیاشون این که دودوتا میشه ۱۰ تا رو غیر ممکن نمیدونن . شنیدم از یکی از همین عزیزان احمدی نژادی که درباره ی منحل شدن سازمان مدیریت صحبت کرده بود و گفته بود که کار خوبی انجام شده ، چون اینا ساختارهای اداری ایه که غربیا تعریف کردن و اگر تو این سیستم عمل کنی ، اون چیزی که ما مد نظر داریم رو پس نمیده .

محاکمه گالیله

 یکی نیست بگه آخه نامردا ، لا اقل اول الگوی مدیریتیتونو اعلام کنین و ۱۰ تا کتاب راجع بهش بنویسین تا بفهمیم چی میگین بعدا بیاین شروع کنین قبلیا رو خراب کنین .فقط میگن اونی که ما میخوایم این نیست ، بعدش هم میگن ما بهترش رو داریم ، فقط هم میگن داریم ، نمیگن چی داریم. اسلام و علوم اجنماعی ، نقدی بر دینی کردن علم از سروش و مقاله ی علم دینی از ملکیان در کتاب راهی به رهایی هم فک کنم میتونه بدرد علاقه مندان به مباحث علم دینی بخوره ..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:52  توسط امیررضا  | 

همیشه دلم میخواست که بتونم حرفمو راحت بزنم . الآنم باتوجه به اوضاع سیاسی جامعه دلم گرفته ولی بازم نمیتونم درست و حسابی بیانش کنم . یه سخنرانی از سروش گوش میدادم که اوضاع زمانه ی حافظ رو از زبان او میخواست نقل کنه و بعد با زمان ما مقایسه کنه . یادمه که آخرش هم گفت که مقبولیت شعر حافظ به دلیل اینه که هنوز هم جامعه ی ما تا حدودی مثل اون دورانه . شعری که اونجا میخوند این بود :

عاشق شیرازم .. بوی نارنج .........

ياري اندر کس نمي‌بينيم ياران را چه شد   

دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد


آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست   

خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد


کس نمي‌گويد که ياري داشت حق دوستي      

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد


لعلي از کان مروت برنيامد سال‌هاست      

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد


شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار  

مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد


گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند      

کس به ميدان در نمي‌آيد سواران را چه شد


صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست     

عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد


زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت 

کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد


حافظ اسرار الهي کس نمي‌داند خموش   

از که مي‌پرسي که دور روزگاران را چه شد

........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:38  توسط امیررضا  | 

 

مرده بدم زنده شدم , گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیدهء سیر است مرا , جان دلیر است مرا

زهرهء شیر است مرا , زهرهء تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای , لایق این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم , سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه ای , رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم , وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای , در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش , کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی , مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم , وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی , قبلهء این جمع شدی

جمع نیم , شمع نیم , دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری , پیش رو و راهبری

شیخ نیم , پیش نیم , امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری , من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش , بی پر و پرکنده شدم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:10  توسط امیررضا  |