من شبها را خیلی دوست دارم . عاشق نیمه شبهام . بهترین زمان زندگیم را نیمه شبها تا سپیده دم صبح تشکیل میده . آرامش شبها را دوست دارم . سکوت شبها را می پرستم . همه خواب اند . شهر زیبا و آرام است و میتوانی در آرامش فکر کنی و مطالعه کنی ،موسیقی گوش کنی، غزل بخوانی و حظ کنی. حتی میتوانی ساعتها بشینی و از تنهاییت لذت ببری .گرچه گاهی دلگیر است اما از روز و هیاهویش خیلی خیلی بهتر است .

در این میان شبهای بارانی چیز دیگریست . بوی خاک و صدای بارون از شادی سرشارم میکند . شبهای آماده ی بارش برف را دوست دارم . شبهایی که برف نمیبارد اما آسمان سرخ رنگ است و روشن .بنفش روشن . شبهای برفی آسمان دوست داشتنیست . بعد از اینها شبهای ستاره بارون و بعد هم مهتابی .

شهرهای شب زنده را هم دوست دارم . شهرهای پرنور . شهرهای خیلی شلوغی که شبهایش را فقط اندکی از مردم بیدارند .شهرهای زنده ، جاری مثل شیراز و حافظیه اش در شب . اصفهان و زاینده رودش .برخی شهرها بزرگراه هایش در نیمه شب روح بخش است . بزرگراه مدرس در نیمه شب واقعا دوست داشتنیست .بزرگراه نیایش هم خیلی برایم آرامش بخش است . اینکه اندکی از مردم با تو بیدارند ولی آنها هم با تو بیگانه اند زیباستب . برخی هاشان در هواپیمای روبرویت که فقط چراغهایش را میبینی تورا نگاه میکنند .

.از حق نگذریم ، نیمه شب ساحل دریا هم معجزه ایست برای زیستن ...

از روزها بیزارم. ترجیح میدهم روزها را بخوابم (مثل مردم طرف دیگر این کره ی خاکی که با من میخوابند و بیدار میشوند).برای خورشید احترام زیادی قائلم ولی چشم در چشم شدن باهاش رو اصلا دوست ندارم ..دوری و دوستی .. پیش آمده که پس از چندین روز متوالی شب زیستی ، وقتی یک روز پرده ها را کنار میزنم یا از اتاق بیرون میروم ، با خورشیدی روبرو میشم که گرچه دلم برایش تنگ شده ولی باز هم دلم نمیخواهد زمان حضورش را زندگی کنم . ترجیح می دهم آن زمان در خواب باشم..ولی واقعا پس از مدتها شب زیستی ، خورشید رنگ دیگری دارد. اما میدانم که روزی خواهد رسید که با خورشید خداحافظه ای صمیمانه ای انجام دهم و شبنشینیهای طولانی ترم را آغاز کنم و در دل آن شبها شعر بخوانم . مطالعه کنم .حافظ و مولانا و سعدی بخوانم . رمان بخوانم . ساز بزنم . نقاشی بکشم . موسیقی گوش کنم . فکر کنم . و گاهی هم ساکت بنشینم و آکواریوم ماهیهایم را در کنار گلهای درون گلدان اتاقم به نظاره بنشینم .( البته گاهی در این میان جای یک یار غار و رفیق شفیق جدا خالیست ، ولی بالاخره خواهم یافت کسی را که شبها را چون من سر کند.)....